چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابنده ست
چه شیرین است وقتی،زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می خواست...........
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند
مگو این آرزو خام است!
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی باشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فریدون مشیری

مدتهاست شب از نیمه گذشته و سنگینی اندوهبار ظلمتی نفوذناپذیر زمین را تا سر حد صمیمیت یک قلب صادق به ستوه آورده،
از ستاره ها در پهنای ابدیت سپهر خبری نیست.
انگار با رفتن تو نور و شادی از کلبه ی متروک قلبم پر کشیده .
سفر، گاهی اوقات چه چیز بدیست!
در چنین شبی است که می خواهم از بستر آشفته به خاک خفته ی یک قلب صادق کلامی چند با تو حرف بزنم...
با کسی سخن بگویم که وجودش افسانه ایست در تنگ سینه ی شبرنگ قرنها .
افسانه ی انسانی که فرزند آفتاب است و سینه اش دریا .

در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نیستیم که با سنگ بمیریم
تقصیر ما نیست که اینگونه غریبیم
شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند
سقوط تکراریست
آی پرنده ی مهربان برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی آسمانت را عوغ کن
زندگی زیباست در این هندسه و جبر و احتمال
زندگی زیباست در اوج اشک و حسرت و تردید
در بین هاله ای از غم در سراشیبی مرگ
در جاده انتظار در بهت و نا باوری جدایی
زندگی هم اکنون زیباست ...اندکی نفس کافیست.

صفا و صلح و یکرنگی در این عالم قدیمی شد
توقع از رفیق و مونس و همدم قدیمی شد
بخند ای دوست بخند ای یار که می ترسم از آن روزی که گویند
خنده هم کم کم در این عالم
قدیمی شد

پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم همه ی برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز
برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی حکم پایین من بود و
باختم.......
.jpg)
تو گمان می کنی ایمان من و عشق منی
من به ایمان و به عشق و به گمان می خندم
پس از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن مهر به میان می خندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته و بدان می خندم
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سر سبزچهار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هرکس دل نیست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
از دلداری دادنای قشنگتون ممنون . دیگه خوب خوبم
مخصوصا با وجود شما دوستای خوب![]()
![]()
![]()
از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گر چه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد ، دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
حوصله کن
می خوام قشنگ بشن تموم قصه هات
حوصله کن
می خوام که نقاشی کنم رو دیوار قلبتو
ویرون کنم نقش تموم غصه هات
حوصله کن
بزار تا با هم حس کنیم عاشقی رو تو لحظه ها
می خوام که دنیامو بزارم زیر پات
حوصله کن
می دونم به وسعت یه آسمونی خوب منم زمین
ما یه دنیایی داریم با همدیگه
حوصله کن
می خوام ستاره ها همه واسه نگات صف بکشن
دل به تمنای نگات پر بزنه
حوصله کن
می خوام که دنیا روبا هم رنگ آسمون کنیم
از پیشم نرو ، ببین واست خیسه چشام
حوصله کن
پیشم از هر چی دلت خواست گله کن
حوصله کن



